این کار یه جور مهندسی معکوسه.
سعی میکنی پیچ و مهره ی احساساتت رو باز کنی و بفهمی دقیقا از چه عناصری تشکیل شدن!
مثل اون یارو که تابلوی مونالیزا رو بررسی کرده بود و این که تو صورتش چند درصد خشم، ترس، لبخند و غیره هست که مجموعش شده اون چهره و احساس خاص.
مثل اینه که طعم غذا رو بچشی و سعی کنی بفهمی چی توش ریختن.
همین جوری وقتی در باره ی احساست فکر میکنی نمیدونی چه حسی داری و چه طور باید توضیحش بدی ولی وقتی سعی میکنی بیانش کنی قضیه کاملا فرق میکنه.
تکلیف خودت رو انگار مشخص میکنی و میفهمی که با خودت و اطرافیانت و کلا دنیا چند چندی و پس بهتره تو این شرایط چی کار کنی و چه تصمیمی برات راحتتره.
و من واقعا نیاز دارم بفهمم با خودم و دنیا چند چندم.
برچسب:
نویسنده: نیکا حسینی