حتما اون شخصیت ماسون بود از کتاب هانیبال از توماس هریس.
بدم میاد از شخصیتهای مزاحمی که تو داستانها فکر میکنن میتونن داستان رو به اختیار خودشون بگیرن و یه مسئله ی جنایی رو، به خاطر کدورت شخصی خودشون و انتقام، به دلیل این که پول زیادی دارن، به صورت شخصی پی بگیرن و با امپراتوری شخصی حقیرشون سر تو هر سوراخ سمبه ای بکنن و همه ی قوانین رو به بازی بگیرن.
این شخصیتها قهرمان اصلی داستان رو میبرن زیر سایه ی کارای خودشون، زیر سایه ی پولشون قهرمان هم حتی بی قدرت و خنگ و کودنه و اگه پلیسه، حتما کنده.
اینا میخوان نشون بدن که پول، اجازه ی هر مداخله ای رو میده!
پول و همین.
فقط 0 های زیاد.
داستان با وجود شخصیتی که هیچ امتیاز ویژه ای نداره و تمام اتکاش به علف خرسشه خیلی برام بی جاذبه و حوصله سر بر و خسته کننده میشه، به خصوص این که اون شخص آدم شدیدا از کار افتاده و ناتوان و فزولی مثل ماسون باشه.
*خیلی سعی کردم هانیبال رو بفهمم.
این که چه طور هنوز یه روان پزشکه اما جنایت میکنه.
هنوز میتونه تو درمان کسی مشورت بده یا روان کاویش کنه و از یه زن قدردانی کنه که جون یه بچه رو نجات داده، و با همون خون سردی آدم بکشه و جگر و گوشت تنشون رو تو یه غذای از نظر خودش لذیذ بخوره یا زبون سوژه رو به صورت زنده گاز بگیره و بکنه و بخوره!
تنها نتیجه ای که حاصل کردم این بود که این آدم بیشتر از این که علاقه به جنایت داشته باشه، یه آدم خواره، یعنی طعم گوشت آدم رو دوست داره و بیشتر یه مسئله ی غذاییه براش هر چند داستان تلاش میکنه پوشش جنایی بهش بده.
این آدم هیچ وقت صرفا به خاطر لذت آدم کشی یا نفرت از بشریت یا انتقام یا عقده آدم نکشت و وقتی هنوز میتونه سخنرانی کنه و مقاله بنویسه، به نظر آدم بی شعور و مجنونی نمیاد.
آدمی که سالها تو زندان تحت شدیدترین مراقبتهای امنیتیه، جوری که انگار یه جانی خطرناک یا یه خرس وحشیه، بعد از فرار حد اقل 7 8 سال بدون این که جنون جنایتش گل کنه و گندش در بیاد بین آدمها زندگی میکنه.
یه جا تو کتاب سکوت بره ها گفته میشه که هانیبال یکی از سوژه ها رو که بیمارش بوده کشته چون اون شخص مشکل روانی عذاب آور و لاینحلی داشته.
خوب این طوری اگه نگاه کنیم یه بیچاره رو از ذجر جنون نجات داده.
البته میفهمم این دید زیادی خشک و غیر انسانی و ماشینیه، اما نمیشه منکر شد که الان طرفدارهای خاص خودش رو داره.
خود من ترجیح میدم همین الان یکی برام زحمت نقطه گذاشتن ته آخرین خط زندگیم رو بکشه، چه برسه آدمی که از بودنش رنج شاید به مراطب بیشتری از من میکشه!
نه نه نه...
این آدم دقیقا اون چیزی که داستان سعی میکنه نشونش بده نیست.
نمیدونم چرا دوسش دارم!
حتما نه به خاطر آدم کش بودن یا علایق غذایی عجیبش.
فکر میکنم چون پیچیده هست.
*و این علاقه ی من به آدمهای پیچیده با شخصیتهای لایه ای یا به قول من پوست پیازی، بدترین عامل درد سر و بدبختی حال حاضرم بوده.
امیدوارم تو آینده، اگه خلاص شدم، هیچ وقت اشتباهاتم رو تکرار نکنم.
برچسب:
نویسنده: نیکا حسینی